بگذار اگر اینبار سر از خاک برآرمبر شانه ی تنهایی خود سر بگذارماز حاصل عمر به هدر رفته ام ای دوستناراضی ام اما گله ای از تو ندارمدر سینه ام آویخته دستی قفسی راتا حبس نفس های خودم را بشمارماز غربت ام اینقدر بگویم که پس از توحتی ننشستهست غباری به مزارمای کشتی جان حوصله کن میرسد آنروزروزی که تو را نیز به دریا بسپارمنفرینِ گل سرخ بر این شرم که نگذاشتیکبار به پیراهن تو بوسه بکارمای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دارتا دست خداحافظی اش را بفشارم غمناک...
ادامه مطلبما را در سایت غمناک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 5 تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 20:22